حکایت 44 از کتاب «هزار و یک حکایت اخلاقی 2» تألیف محمد حسین محمدی.

هارون الرشید و مرد زیرک (حکایت جذاب!)

هارون الرشید پرسید: این باغ مال کیست؟ مرد مجوسی گفت: این باغ دیروز ملک پدرم بود، امروز متعلق به من است و نمی دانم فردا از آن چه کسی خواهد بود!

نقاشی هارون الرشید نقاشی‌هارون هارون الرشید

مجله اینترنتی پارسی گو: روزی هارون الرشید به شکار می رفت، گذرش به باغی افتاد که بسیار سرسبز و خرم بود و توجهش به آن جلب شد. از اطرافیان پرسید: این باغ از آن کیست؟ گفتند متعلق به مردی مجوسی است. هارون گفت: آن را بفروشد تا بخریم. وزیر گفت: بارها به او پیشنهاد خرید داده ایم ولی نفروخته است.

هارون پرسید: چه باید کرد که این باغ از آن ما بشود؟ وزیر گفت: راهش این است که خلیفه در بازگشت از شکار به این باغ فرود آید و هنگامی که مالک باغ به حضور می رسد خلیفه از او سوال کند که این باغ متعلق به کیست او نیز به احترام مقام خلافت خواهد گفت که به هارون الرشید خلیفه مسلمین تعلق دارد. ما نیز از فرصت استفاده کرده به اقرار او گواهی می دهیم. قیمت باغ را می پردازیم و جوایزی نیز بر آن می افزاییم و باغ ملک خلیفه خواهد شد.

هارون برنامه پیشنهادی را اجرا کرد، در بازگشت از شکار وارد باغ شد. مرد مجوسی پیش دوید و مراتب ادب و احترام را به جای آورد. هارون الرشید پرسید: این باغ مال کیست؟ مرد مجوسی قیافه پند و اندرز به خود گرفت و از بی وفایی دنیا حرف زد و گفت: این باغ دیروز ملک پدرم بود، امروز متعلق به من است و نمی دانم فردا از آن چه کسی خواهد بود.

سخن مرد مجوسی در هارون اثری عمیق گذاشت، لذا او را تحسین کرد و گفت: آفرین بر تو، با این سخنان باغ خود را حفظ کردی و ما را نیز پند و اندرز دادی.

حکایت ۴۴ از کتاب «هزار و یک حکایت اخلاقی ۲» تألیف محمد حسین محمدی.

به کوشش: فاطمه طحانی.
منبع: مجله اینترنتی پارسی گو
درج مطالب مجله اینترنتی پارسی گو با ذکر منبع (www.parsigoo.com) بلامانع است.

به اشتراک بذار:
بیشتر بخوانید:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *